همیشگی
تو تخت غلط می زد و حوصله نداشت بره یه چیزی بذاره جلوی در.
ساعت چند بود؟مگه فرقی هم می کرد؟
سقف هنوز سفید بود و دنیا عزادار بیداری.
فحش آب نکشیده مقدمه ی قسمت دوم خواب زمستانی شد.
می نویسم تا نپوسم.
تو تخت غلط می زد و حوصله نداشت بره یه چیزی بذاره جلوی در.
ساعت چند بود؟مگه فرقی هم می کرد؟
سقف هنوز سفید بود و دنیا عزادار بیداری.
فحش آب نکشیده مقدمه ی قسمت دوم خواب زمستانی شد.
از توی سطل آشغالی که نیم بیشتر باهام فاصله نداره صدایی میاد.میرم نزدیک تر.یه گربه ی مردنی با ترس بیرون می پره و با کینه چشماشو به چشمام می دوزه.دست می کنم تو جیبم و نصفه ی ساندویچ کالباس افتضاحی که چند ساعت پیش چند تا گاز بهش زده بودمو بیرون میارم و پرت می کنم جلوش.
اول بوش می کنه، مزمزه اش می کنه و با ولع شروع می کنه به خوردن.سرشو بالا میاره و به نشونه ی قدردانی چندتا میو میوی ناز واسم می فرسته.منم بهش لبخند می زنم.یه سیگار آتیش می کنم و شروع می کنم به درد و دل کردن.
به چراغ پشت سرم اشاره می کنم و می گم اینم می خواد امشب مارو ...آره! و می زنم زیر خنده.
بر می گردم و می بینم دیگه تو این سیاهی تنها نوری که بهم دلگرمی می داد غیبش زده.رو می کنم طرف گربه که بهش بگم ببین همه بی مروت شدن، گربه نیست، ولی از کیسه ی ساندویچ بخار بلند میشه.نزدیک که میشم بوی آشنای ادرارو حس می کنم.
به این می گن زندگی.
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.
(وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وبلاگ 14 مرداد، روز همبستگی وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شود.)
پی نوشت : از همه وبلاگهای حامی این طرح میخواهیم که با همین پست به روز باشند و برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی وبلاگ نویسان و دانشجویان به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.
پ.ن:برای خوندن آخرین پستم یه وجب برین پایین!
حدس می زنم چیزی که در حال له کردن انگشت اشارمه سم یه گور خر دو پا باشه.
صدای ریز گنجشکای کوچولو تو صدای ناهنجار تراکتورها خفه میشه.
خنده ی بچه ی شاد با اربده ی حاجی به هقهق بدل میشه.
بستنی فروش بااخمی دل بچه ای که با پنجاه تومنیش بستنی میوه ای می خواد رو می شکونه.
سیاهی مثل قیر به آسمون چسبیده و قصد عزیمت نداره.
از همه چی....خسسسسسه ام.
ت ا ب ع د
پله های خاکی را با آرامش آزار دهنده ای بالا می رفت و تک تک آن ها را می شمرد.به یاد حرف های مسعود افتاده بود که با چه اطمینانی از هدف والای زنده بودن انسانیت سخنرانی(!) کرده بود.
روی پله ی آخر پایش لغزید و فهمید که به پشت بام رسیده.به لبه ی کوتاه پشت بام رفت و بدون کوچکترین زحمتی بدن ورزیده اش را از آن بالا کشید.
ارتفاع بیشتر از حد تصورش بود،با خودش فکر کرد کاش شمارش پله ها را ادامه می داد تا می توانست ارتفاع را به طور تقریبی تخمین بزند.
دقیقه ای بعد لب پشت بام نشسته بود و سقوط فیلتر سیگار هایی را که پشت سر هم می کشید سرگرمی جالبی به نظرش آمده بود.
احساس کرد فیلتر سیگار برای تخمین خسارت وارد شده بعد از سقوط یک هیکل 80 کیلویی بیش از حد سبک است.به عینکش نگاهی انداخت و با خود گفت هر چه باشد دیگر به کارش نمی آید.
پس از برخورد عینک به زمین نوری که از خرده شیشه ها بازتاب می شد به نظرش زیبا آمد.جعبه ی سیگار ته کشیده اش را هم همبستر عینک خرد شده اش کرد.
هر لحظه که می گذشت در اجرای تصمیمش بیشتر شک می کرد.از آن ارتفاع دنیا بزرگ تر به نظر می رسید و آرزو های گذشته اش به مغز خسته اش هجوم می آوردند.
چشم های خیس سارا را پیش رویش می دید که با هق هق از او می خواست بیشتر فکر کند.اما چهره ی گریان او تنها یک توهم نفرت انگیز بود، اگر سارا برای وجودش اشکی می ریخت او الآن جای دیگری بود.
مدام آخرین حرف های سارا که همه الفاظ مختلفی برای جمله ی ساده ی "دیگه ازت خسته شدم." بودند در ذهنش می پیچید.
موبایلش که انتظار داشت تا آن لحظه شارژش تمام شده و خاموش شده باشد در جیبش می لرزید،شماره نا آشنا بود.
-بله؟
-منم.
صدای سارا انگار به او جان تازه ای داد.
-خوبی؟
-کجایی؟
-پشت بوم ساختمون بابات!
-چی؟!اونجا چیکار می کنی؟!
-خواستم ببینم از اینجا هم می تونم بپرم پایین یا نه!مگه خودت نمی کفتی تاحالا ندیدم کسی مثل تو بپره،الکی نفر دوم آسیا نشدم که.
-منگل شدی؟!باز قرصاتو پشت و رو خوردی؟!بیا پایین دییوونه...از خونه اومدم بیرون.می خوام باهات حرف بزنم.
-چی کار داری؟
-می فهمی.
موبایلش خاموش شد و مردد ماند.از جایش بلند شد و خواست پایین برود.خم شد تا آخرین نگاهش را از آن ارتفاع به عینک نازنینش بیندازد.
حتما بیش از حد خم شده بود چون حلوای مراسم سومش به مزاق سارا خوش نیامد.
آسمان خون گریه می کرد.ابرها هم خنده کنان روی تابان خورشیدش را پنهان می کردند.
چه غروبی...دلگیر و دلخراش...
خانه های اطراف صدای عربده های خش دارش را بر می گرداند.
دست هایش را طوری بالا گرفته بود که هر عابر از همه جا بی خبری فکر می کرد قصد گرفتن یقه ی خدا را دارد.
خدا دسته ی کبوتر های سفیدش را برای دلجویی از او فرستاده بود.
به فکر فرو رفت.
دستانش لمس و خسته هوا را در جست و جوی خالق این همه زیبایی چنگ می زد.
دستش خیس بود.
نگاهی به دستش که مملو از کثافت پرندگان شده بود انداخت و فهمید سهم او از این همه زیبایی چیست...
ت ا ب ع د
زیبا تر از همیشه، همه ی نگاه ها را به خود دوخته بود.
به من نزدیک می شد و با لبخند گرمش غم را از وجود ملولم می زدود.
چقدر دلتنگت بودم، انتظار مثل همیشه شیره ی حیاتم را خشک کرده بود.
هر قدمی که به من نزدیک می شد گویی قدمی به عرش نزدیک ترم می کرد.
چهره ی رنگ پریده ام در بازتاب چشمان درخشانش زنده تر می نمود.
دیگر گرمای معما گونه ی نفس های آرام بخشش مستم ساخته بود که حس کردم اتفاقی غیر طبیعی در حال به وقوع پیوستن است.
چشمانش با حالت گنگی انگار جایی در دوردست ها را می کاوید.
گویی مقصد آن قدم های پر کرشمه آغوش گشوده شده ی من نبود.
سرمایی که نظیرش را لمس نکرده بودم به وجود نحیفم چنگ انداخت.
به طرزی رقت انگیز به زمین افتادم و چنگ زنان از فریاد زدن خودداری کردم.
با تمام توانم سر پا ایستادم تا او را در آغوش بفشارم.
حس کردم وجودی نا شناخته از من می گذرد.از درونم، از پیکرم...
چشمانم را که از زور سرمای طاقت فرسا بسته شده بود به هر زحمتی بود گشودم.
او رفته بود.
ت ا ب ع د