تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
شاید بیهوده انگاشتن این قدم هایی که با عزمی راسخ بر می دارم خود بیهوده باشد.....شاید بیهوده دانستن افکاری که در مغزم نقش می بندند و محو نمی شوندخود بیهوده باشد....شاید حرف هایی که می زنم بلکه نگاه یک نفر را از روی حاشیه به متن بکشانم دیوانه وار بیهوده باشد....شاید تمام زندگی ام بیهوده باشد...

شاید...

این همه شاید و من هنوز زنده ام و زندگی می کنم.....زنده ام.....زندگی می کنم....چه جمله های آشنایی....زنده بودن....بی شک درست است....اما زندگی کردن را باید اندیشید....

به نتیجه ی هیچ یک از کارهایی که می کنم ایمان ندارم....و این کفر است...!چون عقل دارم کافرم...چون می اندیشم و چشمانم را به واقعیت گشوده ام کافرم....می دانم این شک همشگی است....باید با خود و خدا عهد ببندم.....عهدی ببندم که شکستنی نباشد....عهدی با خدایی که مرا ساخته و من هم به نشانه ی وفاداری وجودش را قبول دارم و از انکار وجودش خودداری می کنم....شاید کارم در مقابل کار خدایی که مرا آفریده اندک شمرده شود....ولی من اینطور نمی اندیشم....چون انکار وجود و اثبات آن کاری بس دشوار و قابل ستایش است....و می دانم که خدای من این عظمت در عملم را می بیند و میفهمد....سعی می کنم حرف دیگران را در نظرم کمرنگ کنم....ولی کار چندان آسانی نیست که مردم زودباور و ساده اندیش را متقاعد کرد...!البته نیازی هم به این کار نیست...!

تلاش در اثبات پدیده ای که برای من اثبات نشده.....فقط آن را درک می کنم....درک می کنم چون می اندیشم.....

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:52  توسط شوریده مغز  | 

نگاه های خیره ای که چهره ی خسته ام را می کاود توان حرکت را از من صلب می کند.....نمی دانم هدف از این نگاه ها چیست.....شاید چون مانند آن ها بی تفاوت از کنار همه ی زشتی ها نمی گذرم....شاید چون نگاه کودک مظلومی که اجیر شده تا برای امرار معاش خانواده ی بیچاره اش گدایی کند هرگز یادم نمی رود...شاید چون نمی توانم مانند بقیه غم چهره ی مرد ثروتمندی را که از شادی رنگی ندیده را به خاطر ثروتش انکار کنم.....شاید به دلیل قدرت اندکم در فراموشی سختی ها و قدرت فوق العاده ام در فراموشی زیبایی هاست که اینگونه عجیب به نظر می آیم....!

اما با تمام دلایلی که می توانم حدس بزنم باز هم برایم قابل هضم نیست که چگونه می توان این همه بدبختی و درد و رنج را دید اما شاد و سرخوش به زندگی ادامه داد....چگونه می توان از نحوستی که همه جا را گرفته در امان ماند...؟

نمی دانم...منتظرم که شاید کسی بتواند همه این مفاهیم را برایم توضیح دهد....اما انگار این انتظار همیشگی است...

ت ا ب ع د 

 پ.ن:وبلاگ قبی من www.cholmang.persianblog.com بود...به خاطر سیستم پرشین بلاگ به اینجا آمدم....وبلاگم هم چهاردهم شهریور ۲ ساله میشه....ولی از این به بعد اینجا می نویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 13:25  توسط شوریده مغز  |