تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
خیلی وقت ها میشه که فکر می کنم الکی دارم اینقدر خودم رو عذاب میدم.....جدیدا این موضوع واسم بیشتر پیش میاد.....احساسم بهم میگه جدیدا واسه این اعصابم بیشتر خورد میشه که بیشتر می فهمم!بیشتر از قبل....جدیدا دارم میفهمم بلوغ عقلی یعنی چی!

قدیما هر وقت کسی می گفت بی خیال این موضوع شو....نمی فهمی.....سریع قاطی می کردم...احساس می کردم بهم توهین شده....ولی جدیدا فهمیدم بابا بیچاره راست می گفته!

خیلی سخته آدم بخواد قبول کنه که نمی فهمه....اینو همه می دونن....ولی گاهی اوقات همین آدمایی که این موضوع رو میدونن الکی اظهار فضل می کنن.

اعصابم از آدمایی که فکر میکنن حق دارن واسه آدم تصمیم بگیرن خورد میشه.

اعصابم از آدمایی که فکر میکنن با به زور نشوندن آدم توی مسجد و خوروندن قرآن به مغزش در حقش لطف میکنن خورد میشه!(این سبک نوشتن رو از کتاب ناطور دشت نوشته ی  جی.دی.سلینجر نویسنده ی  آمریکایی یاد گرفتم!)

آدمایی که فکر میکنن علامه ی دهر اند و می خوان افکار پوسیده و احمقانه شان رو به خوردم بدن واقعا اعصاب خورد کن و حال به هم زنند!

بیشتر از همه اعصابم از دست آدمایی خورد میشه که وقتی اعصابشون خورد میشه هیچ کاری نمیکنن و وای میسن ورور درو دیوارو نیگا می کنن!واقعا زجرآوره!

وقتی می بینم یه نفری که ادعای فهم و شعور میکنه نمی تونه درک کنه که من واسه ی چی یه کار احمقانه رو انجام دادم می خوام سرشو بکوفم به دیفال!چون واقعا هر آدم احمقی می تونه درک کنه که هر آدمی حق داره تو زندگیش کارای احمقانه بی دلیل انجام بده.وقتی می گم حق داره منظورم اینه که واقعا حق داره!(بازم سلینجر!)

کارای احمقانه همیشه میذاره آدم خودشو تخلیه کنه و واسه خودش بشینه فکر کنه.

خلاصه این که از هر آدمی که حس کنم احمقه متنفرم!این جرم نیست!و الآن هم احساس می کنم نصف بیشتر اطرافیانم احمق و خرفتند!

پیشنهاد:حتما کتابای بوف کور از صادق هدایت و ناطور دشت از جی.دی سلینجر رو بخونید.

بعد از این که بوف کور رو خوندید من بهتون میگم که اکثر آدمای دور و ورم جزء رجاله ها هستن!

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 15:40  توسط شوریده مغز  | 

چشمان بسته برایم رویایی دست نیافتنی است......چشمانی که بتوانم با فراغ بال روی هم بگذارم و از تاریکی دنج پشت پرده ی چشمانم لذت ببرم.....چرا که نور این روزهای بی پایان، تاریکخانه ی ذهنم را از کار بی کار ساخته و توان اندیشیدن را از من ربوده.....

نور چشمانم را میزند.....نوری که باید آرامش بخش ژرفای وجودم باشد به شکنجه گری بیرحم تبدیل شده....

نور آزار دهنده حتی یک آن هم مرا به حال خود رها نمی کند......

این نور بیرحم است......چون بیرحمی را به من نشان می دهد.....این نور ضعیف است چون توانایی پوشاندن بدی ها را با نور خود ندارد....این نور، خسته از این همه راهی که طی کرده توانی برای مقابله با افکار پریشانم ندارد و تنها برای بیرون کشیدن من از این منجلاب تاریکی تلاش می کند.....

ای نور!مرا به حال خود رها کن تا در تنهایی و تاریکی بمیرم و این همه بی عدالتی و بیرحمی و زورگویی را نبینم.....

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 14:16  توسط شوریده مغز  |