تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
میدانی وقتی مینشینم و خیره به فاصله ی بین دو آجری که در جلویم چیده شده می نگرم در حال اندیشیدن به چه هستم؟

نه.نمیدانی.....اطمینان دارم نمیدانی.چون هر کس به این موضوع پی ببرد بی درنگ دیوانه میشود.هر کس به مزخرفاتی که من می اندیشم بیندیشد عقل از سرش می پرد.حتی نیازی به اندیشیدن هم نیست.کافیست بدانی من به چه می اندیشم.آن زمان زمانی است که دیگر نمی توانی به زندگی ات ادامه دهی.

احساس میکنم مغزم گنجایشی بیش از حد نیاز دارد.هر مزخرفی که تصورش را بکنی در آن میریزم وزندگی ام را تعطیل می کنم و به آن می اندیشم!

نمی توانم مغزم را بر نقاط مبهمی که به  اصطلاح به موفقیتم می انجامد متمرکز کنم.چون اعتقاد دارم همگی مزخرف هستند و تنها هدف از آموختن آن ها دور شدن از مسیر اصلی زندگی و اندیشیدن به حاشیه است.احساس می کنم تمامی این ها مزخرفاتی است که به خوردم میدهند تا خودشان هر غلطی می خواهند در این کره ی خاکی و حتی فراتر از آن انجام دهند بی آن که صدایی از کسی خارج شود.                                  «حاشیه برای عوام...!»

نمیدانم چرا همه فکر می کنند هر کس نخواهد مثل آنان باشد دیوانه است!البته می دانم.ولی برایم کاملا احمقانه به نظر می رسد.

***

کوچه ی نمناک و تاریک باز مرا فرا میخواند....آه نمی توانم بی اعتنایی کنم....باید رهسپار شوم و خود را به آب آسمانی و تاریکی دیوانه کننده بسپارم....تاریکی واقعا دیوانه ام میکند...چرا که احساس میکنم تمام افکار در هم تنیده ام بدتر از گذشته در هم میپیچند و شکل تازه ای میگیرند که هرگز تکراری نمی شوند....نم باران سر حالم می آورد....تاریکی دیوانه ام میکند....چه شوقی...چه شوقی به زندگی دارم....چه شوری به فهماندن خود دارم....چه احساس زیبایی....حیف که این احساس چندان پایدار نیست.....

میدانی این احساسات ناشی از چیست؟ناشی از این است که میدانم در یک گوشه ی این دنیای در هم و برهم که برای وجودم ارزشی قایل نیست یک نفر مرا میفهمد....این تنها حسی است که می تواند مرا زنده نگه دارد.

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 15:54  توسط شوریده مغز  |