تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
وقتی فهمیدم زندگی کردن چیزی جز عذاب ندونستن و فهمیدن جهالت تو لحظه ی مرگ نیست تمام تنم شروع به لرزیدن کرد....

وقتی فهمیدم که عشق جنون رو تسکین میده ولی دوری معشوق جنون رو تشدید می کنه قلبم از درد فشرده شد...

وقتی احساس کردم لحظه های خوشی فقط واسه محو کردم بدی هاست و این خوشی ها توان غلبه بر این همه بدی رو ندارن همون خوشی ها رو هم از دست دادم...

وقتی احساس کردم زندگی یه کتابه که احتمال داره هیچ وقت به پایان نرسه و معلوم نیست اصلا من کتاب رو درست از قفسه برداشتم یا نه کتاب زندگیم رو بستم...

نمی دونم وقتی بفهمم زندگیم فقط اتصال لحظه ها بوده، این اتصال ها رو وا می کنم یا میذارم واسه خودش تا ابدیت‌‌ِ احساس پیش بره...

نمی دونم وقتی احساس کنم از زنده بودنم استفاده ی درست رو نمی کنم جرات زنده نبودن رو به خودم میدم یا نه...

نمی دونم وقتی بفهمم که نفهمیدم چه احساسی بهم دست میده چون نمی دونم این لحظه اصلا میرسه یا نه...

***

لحظه ای را به خاطر بیاور که سقوط سنگین قطرات نیستی را بر وجود وهم آلودت احساس میکردی ولی هیچ جا برای پناه آوردن نداشتی.....آن زمان این من بودم که گرمای مطبوع بودن و درک شدن را به تو چشاندم.....اما تو قدر ندانستی و اکنون که محتاج کمی از این معجون مطبوع و مست کننده هستم آن را از من دریغ میکنی چرا که...نه.چرایش را نمی دانم...!

پ.ن:احساس می کنم مزخرف نوشتم!....ولی واسه این که جرأت نوشتن همینا رو هم رو به خودم دادم به خودم افتخار می کنم!

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 22:3  توسط شوریده مغز  |