|
می نویسم تا نپوسم.
|
جز صدای پاهایم که خود را به زور به آن ها تحمیل کرده ام و به حالت دردناکی به زمین کشیده می شوند صدایی نیست تا مرا در این سرای نیستی از سکوت مرگبار نجات دهد.
دستانم خسته اند.التماس می کنند که دیگر آن ها را برای یافتن کوچک ترین راهنما به هر سو پرتاب نکنم.
چشمانم از دیدن سیاهی خسته اند....گوش هایم تحمل خش خش زجر آور پاهایم را ندارند...
خسته ام...می خواهم با آرزوهایم وداع کنم و برای همیشه در گوشه ای از این تاریک خانه ی هستی بخوابم و رویاهایم را مزمزه کنم...
افسوس که توانایی تفکر و تغییر روند حرکتم را ندارم.
...امکان ندارد....یعنی....؟...یعنی نجات پیدا کردم...؟این طناب....اینجا....میان نیستی....
دستانم به من دروغ نمی گویند....دستان زیبا و دردمندم مرا به وجود طنابی در میان این نیستی نوید می دهند.
دستانم خودکار و بدون اراده ی من طناب را می کشند و پاهایم به دنبالشان می دوند....
دست های پینه بسته ام دیگر توان لغزیدن روی لبه ی زبر طناب را ندارند...
در فکر رها کردن طنابم....چه مایع گرم و مطبوعی روی صورتم ریخته....احساس خوبی دارم....طناب را رها می کنم و مایع گرم و لزج روی صورتم را لمس می کنم....خون...؟!
روی زمین دنبال طناب می گردم....حس غریبی به من اطمینان می دهد که راهنمای زبرم را گم کرده ام....نه.....یافتمش...!
قدمی بر نداشته ام که احساس می کنم دیگر قادر به پیشروی نیستم....علت خون روی صورتم را می فهمم....از شدت خستگی و کوفتگی برخورد صورتم را با دیوار سرد و بی روح مقابلم احساس نکرده بودم...به این سو و آن سو می روم تا دیوار را دور بزنم....طناب از وسط دیوار عبور کرده....پس من هم باید به دنبال راهنمایم بروم....
نه....هیچ راهی نیست....باید مسیرم را در امتداد دیوار ادامه دهم....دستان بی پوستم توان تحمل سرمای دیوار را ندارند....راه دیگری نیست...باید به دیوار بچسبم و به حرکتم ادامه دهم....بی اراده به طرف چپ دیوار می روم و راهپیمایی بی پایانم را ادامه می دهم...
دو دستم را باز می کنم تا به وسیله ی کش و قوسی کوتاه، نیرویی برای ادامه دادن در خود پدید بیاورم...نه...باور کردنی نیست....دست چپم به دیواری همانند دیواری که راهنمایم بود برخورد میکند....
احساس آرامش بیشتری می کنم....دست ها، پاها، صورت، همه ی بدنم بی حس است....
بین دو دیوار به حرکتم ادامه میدم...احساس می کنم کور شده ام....چندین بار پلک می زنم....باور نمی کنم...جنگل!

سعی می کنم بدوم....با صورت خون آلودم به کف راهروی غار مانند فرود می آیم...بر میخیزم....ادامه می دهم...
لرزش...دیگر همه جا را می بینم....خورده سنگ ها بر سر و رویم فرود می آیند...
احساس می کنم دیوارها، راهنما های مهربانم قصد دارند مرا در آغوش بگیرند....دیوار های سرد و مهربان به هم نزدیک می شوند....تنها چند قدم باقی است...صدای زیبای پرندگان گوشم را نوازش می دهد....صدای غرش راهروی غار مانند اجازه ی شنیدن آواز مرغان شاداب را به من نمی دهد...دستان راهنما هایم را بر شانه هایم حس می کنم...
تنها یک قدم دیگر....دیوار ها مرا محبوس کرده اند...فریاد میزنم....صدایی نمی شنوم....جنگل تاریک می شود...جز درد چیزی حس نمی کنم....صدای خرد شدن استخوان هایم آزارم می دهد...نه....یک قدم....یک لحظه.....باز هم تاریکی....
ت ا ب ع د