پنجشنبه-5:30-تنديس
هواي بيرون گرم است، ترجيح ميدهم داخل پاساژ بشوم.دو فروند از برادران هميشه در صحنه ي نيروي انتظامي نزديك ورودي اصلي اتراق كرده اند و در گوشي پچ پچ مي كنند.
طبقه ي همكف پاك بود(!) ولي طبقه ي بالا و پايين هم ميزبان اين برادران سبز پوش هميشه در صحنه بودند.به نظرم برادران حال رفتن به طبقه ي 2- رو نداشتند!
ساعت 6 شده.از پرسه زدن خسته شده ام.هنوز منتظرم.آن تايم بودن هم مشكلاتي دارد!هر دقيقه اي كه ميگذره تعداد اين عزيزان بيشتر ميشود.تازه ساعت 6:15 بود كه چشمم به خواهران سياه پوش افتاد.برخورد برادران قابل قبول تر است.يكي از خواهران كه من نتوانستم جزيي به جز چشم چپ ايشان را زيارت كنم به گروهي سه نفره از دختران خيره شده بود.اول فكر كردم با گروهي از سارقين مسلح طرف هستند!بعد از شروع مجادله يا به قول خواهران، ارشاد(!)، متوجه ميشوم كه مشكل روسري هايشان است!
دختر و پسري، جوان و شاداب، دست در دست هم داخل پاساژ ميشوند.لپ هاي هر دو از گرماي درون گل انداخته.محو نگاه اين دو جوان شاداب و شادم كه متوجه مي شوم هر دو سر جايشان خشك شده اند.
نگاهم به طرف دستشان سر مي خورد.لحظه اي دست هم را با تمام وجود فشار ميدهند و طوري از هم جدايشان مي كنند كه انگار به جسمي داغ نزديك شده باشد.از لپ هاي گل انداخته خبري نيست.طوري خشك شده بودند كه فقط ديدن روح مي توانست آن ها را به اين روز بياندازد.
اطراف را به اميد يافتن روحي، موميايي مصري خواب زده اي، شواليه ي بي سري يا هر چيز رعب انگيز ديگري مي كاوم.تنها موجودي كه متفاوت از بقيه به نظرم مي آيد يكي از خواهران ارشادگر(!) است كه گويي به ومپايري سه سر خيره شده.من اگر جاي يكي از اين جوانان شاداب بودم تا آلآن مراسم هفتمم هم برگزار شده بود!به واقع به اين زوج حق مي دهم كه به آن صورت هولناك خشكشان بزند!
انتظارم به پايان ميرسد و دوستم با نگاهي پرسشگر وارد مي شود.
-بمب گذاري شده؟!!
-نه، چطور؟!
-پس اينا اينجا چيكار ميكنن؟!واسه چي گردان زرهي اينجا جمع كردن؟!
-جوانان خطرناكند!مخصوصا از نوع بدحجابش!هنوز اينو نفهميدي تو؟!
***
از خودم مي پرسم آيا درست كردن(اگر اين وضع را نادرست فرض كنيم) وضعيت ظاهري جوانان آن قدر مهم است كه برايش حاضرند اين طور رعب و وحشت به وجود بياورند؟
كاش به جاي صرف اين همه هزينه براي اين منظور هاي ابتدايي كمي هم سرمايه در راه فرهنگ سازي صرف ميشد.
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 22:44 توسط شوریده مغز
|