|
می نویسم تا نپوسم.
|
زیبا تر از همیشه، همه ی نگاه ها را به خود دوخته بود.
به من نزدیک می شد و با لبخند گرمش غم را از وجود ملولم می زدود.
چقدر دلتنگت بودم، انتظار مثل همیشه شیره ی حیاتم را خشک کرده بود.
هر قدمی که به من نزدیک می شد گویی قدمی به عرش نزدیک ترم می کرد.
چهره ی رنگ پریده ام در بازتاب چشمان درخشانش زنده تر می نمود.
دیگر گرمای معما گونه ی نفس های آرام بخشش مستم ساخته بود که حس کردم اتفاقی غیر طبیعی در حال به وقوع پیوستن است.
چشمانش با حالت گنگی انگار جایی در دوردست ها را می کاوید.
گویی مقصد آن قدم های پر کرشمه آغوش گشوده شده ی من نبود.
سرمایی که نظیرش را لمس نکرده بودم به وجود نحیفم چنگ انداخت.
به طرزی رقت انگیز به زمین افتادم و چنگ زنان از فریاد زدن خودداری کردم.
با تمام توانم سر پا ایستادم تا او را در آغوش بفشارم.
حس کردم وجودی نا شناخته از من می گذرد.از درونم، از پیکرم...
چشمانم را که از زور سرمای طاقت فرسا بسته شده بود به هر زحمتی بود گشودم.
او رفته بود.
ت ا ب ع د