|
می نویسم تا نپوسم.
|
پله های خاکی را با آرامش آزار دهنده ای بالا می رفت و تک تک آن ها را می شمرد.به یاد حرف های مسعود افتاده بود که با چه اطمینانی از هدف والای زنده بودن انسانیت سخنرانی(!) کرده بود.
روی پله ی آخر پایش لغزید و فهمید که به پشت بام رسیده.به لبه ی کوتاه پشت بام رفت و بدون کوچکترین زحمتی بدن ورزیده اش را از آن بالا کشید.
ارتفاع بیشتر از حد تصورش بود،با خودش فکر کرد کاش شمارش پله ها را ادامه می داد تا می توانست ارتفاع را به طور تقریبی تخمین بزند.
دقیقه ای بعد لب پشت بام نشسته بود و سقوط فیلتر سیگار هایی را که پشت سر هم می کشید سرگرمی جالبی به نظرش آمده بود.
احساس کرد فیلتر سیگار برای تخمین خسارت وارد شده بعد از سقوط یک هیکل 80 کیلویی بیش از حد سبک است.به عینکش نگاهی انداخت و با خود گفت هر چه باشد دیگر به کارش نمی آید.
پس از برخورد عینک به زمین نوری که از خرده شیشه ها بازتاب می شد به نظرش زیبا آمد.جعبه ی سیگار ته کشیده اش را هم همبستر عینک خرد شده اش کرد.
هر لحظه که می گذشت در اجرای تصمیمش بیشتر شک می کرد.از آن ارتفاع دنیا بزرگ تر به نظر می رسید و آرزو های گذشته اش به مغز خسته اش هجوم می آوردند.
چشم های خیس سارا را پیش رویش می دید که با هق هق از او می خواست بیشتر فکر کند.اما چهره ی گریان او تنها یک توهم نفرت انگیز بود، اگر سارا برای وجودش اشکی می ریخت او الآن جای دیگری بود.
مدام آخرین حرف های سارا که همه الفاظ مختلفی برای جمله ی ساده ی "دیگه ازت خسته شدم." بودند در ذهنش می پیچید.
موبایلش که انتظار داشت تا آن لحظه شارژش تمام شده و خاموش شده باشد در جیبش می لرزید،شماره نا آشنا بود.
-بله؟
-منم.
صدای سارا انگار به او جان تازه ای داد.
-خوبی؟
-کجایی؟
-پشت بوم ساختمون بابات!
-چی؟!اونجا چیکار می کنی؟!
-خواستم ببینم از اینجا هم می تونم بپرم پایین یا نه!مگه خودت نمی کفتی تاحالا ندیدم کسی مثل تو بپره،الکی نفر دوم آسیا نشدم که.
-منگل شدی؟!باز قرصاتو پشت و رو خوردی؟!بیا پایین دییوونه...از خونه اومدم بیرون.می خوام باهات حرف بزنم.
-چی کار داری؟
-می فهمی.
موبایلش خاموش شد و مردد ماند.از جایش بلند شد و خواست پایین برود.خم شد تا آخرین نگاهش را از آن ارتفاع به عینک نازنینش بیندازد.
حتما بیش از حد خم شده بود چون حلوای مراسم سومش به مزاق سارا خوش نیامد.
آسمان خون گریه می کرد.ابرها هم خنده کنان روی تابان خورشیدش را پنهان می کردند.
چه غروبی...دلگیر و دلخراش...
خانه های اطراف صدای عربده های خش دارش را بر می گرداند.
دست هایش را طوری بالا گرفته بود که هر عابر از همه جا بی خبری فکر می کرد قصد گرفتن یقه ی خدا را دارد.
خدا دسته ی کبوتر های سفیدش را برای دلجویی از او فرستاده بود.
به فکر فرو رفت.
دستانش لمس و خسته هوا را در جست و جوی خالق این همه زیبایی چنگ می زد.
دستش خیس بود.
نگاهی به دستش که مملو از کثافت پرندگان شده بود انداخت و فهمید سهم او از این همه زیبایی چیست...
ت ا ب ع د