تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
هوا سرده، سیاهی مثل قیر به شب چسبیده.چراغی که از دور سوسو می زنه می خواد به زور خودشو از این سیاهی نکبت رد کنه و چشمامو گول بزنه.بر می گردم، پشتمو به نور می کنم و به سمت نا کجا آباد راه می افتم.

از توی سطل آشغالی که نیم بیشتر باهام فاصله نداره صدایی میاد.میرم نزدیک تر.یه گربه ی مردنی با ترس بیرون می پره و با کینه چشماشو به چشمام می دوزه.دست می کنم تو جیبم و نصفه ی ساندویچ کالباس افتضاحی که چند ساعت پیش چند تا گاز بهش زده بودمو بیرون میارم و پرت می کنم جلوش.

اول بوش می کنه، مزمزه اش می کنه و با ولع شروع می کنه به خوردن.سرشو بالا میاره و به نشونه ی قدردانی چندتا میو میوی ناز واسم می فرسته.منم بهش لبخند می زنم.یه سیگار آتیش می کنم و شروع می کنم به درد و دل کردن.

به چراغ پشت سرم اشاره می کنم و می گم اینم می خواد امشب مارو ...آره! و می زنم زیر خنده.

بر می گردم و می بینم دیگه تو این سیاهی تنها نوری که بهم دلگرمی می داد غیبش زده.رو می کنم طرف گربه که بهش بگم ببین همه بی مروت شدن، گربه نیست، ولی از کیسه ی ساندویچ بخار بلند میشه.نزدیک که میشم بوی آشنای ادرارو حس می کنم.

به این می گن زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 0:18  توسط شوریده مغز  |