تبليغاتX
شوریده مغز
می نویسم تا نپوسم.
صدای آزار دهنده جیر جیر ِتوری روغن نخورده ی در تراس مثل همیشه اولین صدایی بود که با چشم های بسته به اش گوش می داد.

تو تخت غلط می زد و حوصله نداشت بره یه چیزی بذاره جلوی در.

ساعت چند بود؟مگه فرقی هم می کرد؟

سقف هنوز سفید بود و دنیا عزادار بیداری.

فحش آب نکشیده مقدمه ی قسمت دوم خواب زمستانی شد.

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 3:31  توسط شوریده مغز  | 

بوی علف تازه کوتاه شده مشامم رو پر می کنه، خسته تر از اونم که بخوام پلک های سنگینم رو بالا بیارم و به منظره ای که تو مخیله ام شکل گرفته واقعیت ببخشم.

حدس می زنم چیزی که در حال له کردن انگشت اشارمه سم یه گور خر دو پا باشه.

صدای ریز گنجشکای کوچولو تو صدای ناهنجار تراکتورها خفه میشه.

خنده ی بچه ی شاد با اربده ی حاجی به هقهق بدل میشه.

بستنی فروش بااخمی دل بچه ای که با پنجاه تومنیش بستنی میوه ای می خواد رو می شکونه.

سیاهی مثل قیر به آسمون چسبیده و قصد عزیمت نداره.

از همه چی....خسسسسسه ام.

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 0:35  توسط شوریده مغز  | 

زیبا تر از همیشه، همه ی نگاه ها را به خود دوخته بود.

به من نزدیک می شد و با لبخند گرمش غم را از وجود ملولم می زدود.

چقدر دلتنگت بودم، انتظار مثل همیشه شیره ی حیاتم را خشک کرده بود.

هر قدمی که به من نزدیک می شد گویی قدمی به عرش نزدیک ترم می کرد.

چهره ی رنگ پریده ام در بازتاب چشمان درخشانش زنده تر می نمود.

دیگر گرمای معما گونه ی نفس های آرام بخشش مستم ساخته بود که حس کردم اتفاقی غیر طبیعی در حال به وقوع پیوستن است.

چشمانش با حالت گنگی انگار جایی در دوردست ها را می کاوید.

گویی مقصد آن قدم های پر کرشمه آغوش گشوده شده ی من نبود.

سرمایی که نظیرش را لمس نکرده بودم به وجود نحیفم چنگ انداخت.

به طرزی رقت انگیز به زمین افتادم و  چنگ زنان از فریاد زدن خودداری کردم.

با تمام توانم  سر پا ایستادم تا او را در آغوش بفشارم.

حس کردم وجودی نا شناخته از من می گذرد.از درونم، از پیکرم...

چشمانم را که از زور سرمای طاقت فرسا بسته شده بود به هر زحمتی بود گشودم.

او رفته بود.

ت ا ب ع د

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 0:22  توسط شوریده مغز  | 

نگاه ناامید خدا را از روزنه ی پیوند گسستنی ام با وی نظاره گرم...

از من هیچ نمی خواهد جز اطاعت...

خدای مهربانم.....من از تو چه خواستم و تو از من چه می خواهی....؟

تو همانی که روزی عشق را به من شناساندی...؟گمان نکنم..... 

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 20:51  توسط شوریده مغز  | 

تاریک است.

جز صدای پاهایم که خود را به زور به آن ها تحمیل کرده ام و به حالت دردناکی به زمین کشیده می شوند صدایی نیست تا مرا در این سرای نیستی از سکوت مرگبار نجات دهد.

دستانم خسته اند.التماس می کنند که دیگر آن ها را برای یافتن کوچک ترین راهنما به هر سو پرتاب نکنم.

چشمانم از دیدن سیاهی خسته اند....گوش هایم تحمل خش خش زجر آور پاهایم را ندارند...

خسته ام...می خواهم با آرزوهایم وداع کنم و برای همیشه در گوشه ای از این تاریک خانه ی هستی بخوابم و رویاهایم را مزمزه کنم...

افسوس که توانایی تفکر و تغییر روند حرکتم را ندارم.

...امکان ندارد....یعنی....؟...یعنی نجات پیدا کردم...؟این طناب....اینجا....میان نیستی....

دستانم به من دروغ نمی گویند....دستان زیبا و دردمندم مرا به وجود طنابی در میان این نیستی نوید می دهند.

دستانم خودکار و بدون اراده ی من طناب را می کشند و پاهایم به دنبالشان می دوند....

 

دست های پینه بسته ام دیگر توان لغزیدن روی لبه ی زبر طناب را ندارند...

در فکر رها کردن طنابم....چه مایع گرم و مطبوعی روی صورتم ریخته....احساس خوبی دارم....طناب را رها می کنم و مایع گرم و لزج روی صورتم را لمس می کنم....خون...؟!

روی زمین دنبال طناب می گردم....حس غریبی به من اطمینان می دهد که راهنمای زبرم را گم کرده ام....نه.....یافتمش...!

قدمی بر نداشته ام که احساس می کنم دیگر قادر به پیشروی نیستم....علت خون روی صورتم را می فهمم....از شدت خستگی و کوفتگی برخورد صورتم را با دیوار سرد و بی روح مقابلم احساس نکرده بودم...به این سو و آن سو می روم تا دیوار را دور بزنم....طناب از وسط دیوار عبور کرده....پس من هم باید به دنبال راهنمایم بروم....

نه....هیچ راهی نیست....باید مسیرم را در امتداد دیوار ادامه دهم....دستان بی پوستم توان تحمل سرمای دیوار را ندارند....راه دیگری نیست...باید به دیوار بچسبم و به حرکتم ادامه دهم....بی اراده به طرف چپ دیوار می روم و راهپیمایی بی پایانم را ادامه می دهم...

دو دستم را باز می کنم تا به وسیله ی کش و قوسی کوتاه، نیرویی برای ادامه دادن در خود پدید بیاورم...نه...باور کردنی نیست....دست چپم به دیواری همانند دیواری که راهنمایم بود برخورد میکند....

احساس آرامش بیشتری می کنم....دست ها، پاها، صورت، همه ی بدنم بی حس است....

بین دو دیوار به حرکتم ادامه میدم...احساس می کنم کور شده ام....چندین بار پلک می زنم....باور نمی کنم...جنگل!

      Dark Cave

سعی می کنم بدوم....با صورت خون آلودم به کف راهروی غار مانند فرود می آیم...بر میخیزم....ادامه می دهم...

لرزش...دیگر همه جا را می بینم....خورده سنگ ها بر سر و رویم فرود می آیند...

احساس می کنم دیوارها، راهنما های مهربانم قصد دارند مرا در آغوش بگیرند....دیوار های سرد و مهربان به هم نزدیک می شوند....تنها چند قدم باقی است...صدای زیبای پرندگان گوشم را نوازش می دهد....صدای غرش راهروی غار مانند اجازه ی شنیدن آواز مرغان شاداب را به من نمی دهد...دستان راهنما هایم را بر شانه هایم حس می کنم...

تنها یک قدم دیگر....دیوار ها مرا محبوس کرده اند...فریاد میزنم....صدایی نمی شنوم....جنگل تاریک می شود...جز درد چیزی حس نمی کنم....صدای خرد شدن استخوان هایم آزارم می دهد...نه....یک قدم....یک لحظه.....باز هم تاریکی....

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 20:22  توسط شوریده مغز  | 

زندگی...؟کودوم زندگی...؟دست و پا زدن تو این لجن زاری که واسه خودمون درست کردیمو میگی زندگی...؟این زندگی نیست....یه بازیه...یه مسابقه است که باید بشینی نگاه کنی کی تو نشون دادن این که داره بهتر زندگی می کنه بیش تر دروغ میگه....آره...زندگی فقط یه شوخیه....یه شوخی مسخره که واسه چزوندن من و تو شروع شده...

فکر کردی تو که صبح، خوشحال و خندون از خواب پا میشی و میری دنبال همون کارای مزخرف و تکراری که دیروز کردی داری زندگی میکنی...؟اگه همچین فکری کردی خیلی احمقی....چون نفهمیدی که همه مچلت کردن....نفهمیدی باهات داره مثل  هی بچه قنداقی رفتار میشه که یه جغجغه دادن دستش....

اگه فقط بخوای سرتو بلند کنی و به نگاه سرسری به دور و ورت بندازی دیوونه میشی....باور کن دیوونه میشی...چون من اینی که دارم بهت میگم رو تجربه کردم....خل میشی...چل میشی....میدونی چرا؟نه...؟من بهت میگم....

واسه این دیوونه میشی که میبینی یه مش آدمی که همه چی تو دستشونه هی دارن تورو سر میدوونن(می دوانند) که نفهمی دارن از کجا میبرن....که نفهمی دارن چه بلایی سرت میارن...یه سری مزخرف رو بدون این که خودت بفهمی واست تبدیل به ارزش کردن و دارن به حماقت ما می خندن....آری....با یه نگاه سرسری همه ی اینا دستگیرت میشه....ولی اگه بخوای زیادی نگاهت رو دقیق کنی دیگه شاید چشمات فردا صبح رو نبینه...

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 12:12  توسط شوریده مغز  | 

وقتی فهمیدم زندگی کردن چیزی جز عذاب ندونستن و فهمیدن جهالت تو لحظه ی مرگ نیست تمام تنم شروع به لرزیدن کرد....

وقتی فهمیدم که عشق جنون رو تسکین میده ولی دوری معشوق جنون رو تشدید می کنه قلبم از درد فشرده شد...

وقتی احساس کردم لحظه های خوشی فقط واسه محو کردم بدی هاست و این خوشی ها توان غلبه بر این همه بدی رو ندارن همون خوشی ها رو هم از دست دادم...

وقتی احساس کردم زندگی یه کتابه که احتمال داره هیچ وقت به پایان نرسه و معلوم نیست اصلا من کتاب رو درست از قفسه برداشتم یا نه کتاب زندگیم رو بستم...

نمی دونم وقتی بفهمم زندگیم فقط اتصال لحظه ها بوده، این اتصال ها رو وا می کنم یا میذارم واسه خودش تا ابدیت‌‌ِ احساس پیش بره...

نمی دونم وقتی احساس کنم از زنده بودنم استفاده ی درست رو نمی کنم جرات زنده نبودن رو به خودم میدم یا نه...

نمی دونم وقتی بفهمم که نفهمیدم چه احساسی بهم دست میده چون نمی دونم این لحظه اصلا میرسه یا نه...

***

لحظه ای را به خاطر بیاور که سقوط سنگین قطرات نیستی را بر وجود وهم آلودت احساس میکردی ولی هیچ جا برای پناه آوردن نداشتی.....آن زمان این من بودم که گرمای مطبوع بودن و درک شدن را به تو چشاندم.....اما تو قدر ندانستی و اکنون که محتاج کمی از این معجون مطبوع و مست کننده هستم آن را از من دریغ میکنی چرا که...نه.چرایش را نمی دانم...!

پ.ن:احساس می کنم مزخرف نوشتم!....ولی واسه این که جرأت نوشتن همینا رو هم رو به خودم دادم به خودم افتخار می کنم!

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 22:3  توسط شوریده مغز  | 

میدانی وقتی مینشینم و خیره به فاصله ی بین دو آجری که در جلویم چیده شده می نگرم در حال اندیشیدن به چه هستم؟

نه.نمیدانی.....اطمینان دارم نمیدانی.چون هر کس به این موضوع پی ببرد بی درنگ دیوانه میشود.هر کس به مزخرفاتی که من می اندیشم بیندیشد عقل از سرش می پرد.حتی نیازی به اندیشیدن هم نیست.کافیست بدانی من به چه می اندیشم.آن زمان زمانی است که دیگر نمی توانی به زندگی ات ادامه دهی.

احساس میکنم مغزم گنجایشی بیش از حد نیاز دارد.هر مزخرفی که تصورش را بکنی در آن میریزم وزندگی ام را تعطیل می کنم و به آن می اندیشم!

نمی توانم مغزم را بر نقاط مبهمی که به  اصطلاح به موفقیتم می انجامد متمرکز کنم.چون اعتقاد دارم همگی مزخرف هستند و تنها هدف از آموختن آن ها دور شدن از مسیر اصلی زندگی و اندیشیدن به حاشیه است.احساس می کنم تمامی این ها مزخرفاتی است که به خوردم میدهند تا خودشان هر غلطی می خواهند در این کره ی خاکی و حتی فراتر از آن انجام دهند بی آن که صدایی از کسی خارج شود.                                  «حاشیه برای عوام...!»

نمیدانم چرا همه فکر می کنند هر کس نخواهد مثل آنان باشد دیوانه است!البته می دانم.ولی برایم کاملا احمقانه به نظر می رسد.

***

کوچه ی نمناک و تاریک باز مرا فرا میخواند....آه نمی توانم بی اعتنایی کنم....باید رهسپار شوم و خود را به آب آسمانی و تاریکی دیوانه کننده بسپارم....تاریکی واقعا دیوانه ام میکند...چرا که احساس میکنم تمام افکار در هم تنیده ام بدتر از گذشته در هم میپیچند و شکل تازه ای میگیرند که هرگز تکراری نمی شوند....نم باران سر حالم می آورد....تاریکی دیوانه ام میکند....چه شوقی...چه شوقی به زندگی دارم....چه شوری به فهماندن خود دارم....چه احساس زیبایی....حیف که این احساس چندان پایدار نیست.....

میدانی این احساسات ناشی از چیست؟ناشی از این است که میدانم در یک گوشه ی این دنیای در هم و برهم که برای وجودم ارزشی قایل نیست یک نفر مرا میفهمد....این تنها حسی است که می تواند مرا زنده نگه دارد.

ت ا ب ع د

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 15:54  توسط شوریده مغز  | 

خیلی وقت ها میشه که فکر می کنم الکی دارم اینقدر خودم رو عذاب میدم.....جدیدا این موضوع واسم بیشتر پیش میاد.....احساسم بهم میگه جدیدا واسه این اعصابم بیشتر خورد میشه که بیشتر می فهمم!بیشتر از قبل....جدیدا دارم میفهمم بلوغ عقلی یعنی چی!

قدیما هر وقت کسی می گفت بی خیال این موضوع شو....نمی فهمی.....سریع قاطی می کردم...احساس می کردم بهم توهین شده....ولی جدیدا فهمیدم بابا بیچاره راست می گفته!

خیلی سخته آدم بخواد قبول کنه که نمی فهمه....اینو همه می دونن....ولی گاهی اوقات همین آدمایی که این موضوع رو میدونن الکی اظهار فضل می کنن.

اعصابم از آدمایی که فکر میکنن حق دارن واسه آدم تصمیم بگیرن خورد میشه.

اعصابم از آدمایی که فکر میکنن با به زور نشوندن آدم توی مسجد و خوروندن قرآن به مغزش در حقش لطف میکنن خورد میشه!(این سبک نوشتن رو از کتاب ناطور دشت نوشته ی  جی.دی.سلینجر نویسنده ی  آمریکایی یاد گرفتم!)

آدمایی که فکر میکنن علامه ی دهر اند و می خوان افکار پوسیده و احمقانه شان رو به خوردم بدن واقعا اعصاب خورد کن و حال به هم زنند!

بیشتر از همه اعصابم از دست آدمایی خورد میشه که وقتی اعصابشون خورد میشه هیچ کاری نمیکنن و وای میسن ورور درو دیوارو نیگا می کنن!واقعا زجرآوره!

وقتی می بینم یه نفری که ادعای فهم و شعور میکنه نمی تونه درک کنه که من واسه ی چی یه کار احمقانه رو انجام دادم می خوام سرشو بکوفم به دیفال!چون واقعا هر آدم احمقی می تونه درک کنه که هر آدمی حق داره تو زندگیش کارای احمقانه بی دلیل انجام بده.وقتی می گم حق داره منظورم اینه که واقعا حق داره!(بازم سلینجر!)

کارای احمقانه همیشه میذاره آدم خودشو تخلیه کنه و واسه خودش بشینه فکر کنه.

خلاصه این که از هر آدمی که حس کنم احمقه متنفرم!این جرم نیست!و الآن هم احساس می کنم نصف بیشتر اطرافیانم احمق و خرفتند!

پیشنهاد:حتما کتابای بوف کور از صادق هدایت و ناطور دشت از جی.دی سلینجر رو بخونید.

بعد از این که بوف کور رو خوندید من بهتون میگم که اکثر آدمای دور و ورم جزء رجاله ها هستن!

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 15:40  توسط شوریده مغز  | 

چشمان بسته برایم رویایی دست نیافتنی است......چشمانی که بتوانم با فراغ بال روی هم بگذارم و از تاریکی دنج پشت پرده ی چشمانم لذت ببرم.....چرا که نور این روزهای بی پایان، تاریکخانه ی ذهنم را از کار بی کار ساخته و توان اندیشیدن را از من ربوده.....

نور چشمانم را میزند.....نوری که باید آرامش بخش ژرفای وجودم باشد به شکنجه گری بیرحم تبدیل شده....

نور آزار دهنده حتی یک آن هم مرا به حال خود رها نمی کند......

این نور بیرحم است......چون بیرحمی را به من نشان می دهد.....این نور ضعیف است چون توانایی پوشاندن بدی ها را با نور خود ندارد....این نور، خسته از این همه راهی که طی کرده توانی برای مقابله با افکار پریشانم ندارد و تنها برای بیرون کشیدن من از این منجلاب تاریکی تلاش می کند.....

ای نور!مرا به حال خود رها کن تا در تنهایی و تاریکی بمیرم و این همه بی عدالتی و بیرحمی و زورگویی را نبینم.....

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 14:16  توسط شوریده مغز  | 

شاید بیهوده انگاشتن این قدم هایی که با عزمی راسخ بر می دارم خود بیهوده باشد.....شاید بیهوده دانستن افکاری که در مغزم نقش می بندند و محو نمی شوندخود بیهوده باشد....شاید حرف هایی که می زنم بلکه نگاه یک نفر را از روی حاشیه به متن بکشانم دیوانه وار بیهوده باشد....شاید تمام زندگی ام بیهوده باشد...

شاید...

این همه شاید و من هنوز زنده ام و زندگی می کنم.....زنده ام.....زندگی می کنم....چه جمله های آشنایی....زنده بودن....بی شک درست است....اما زندگی کردن را باید اندیشید....

به نتیجه ی هیچ یک از کارهایی که می کنم ایمان ندارم....و این کفر است...!چون عقل دارم کافرم...چون می اندیشم و چشمانم را به واقعیت گشوده ام کافرم....می دانم این شک همشگی است....باید با خود و خدا عهد ببندم.....عهدی ببندم که شکستنی نباشد....عهدی با خدایی که مرا ساخته و من هم به نشانه ی وفاداری وجودش را قبول دارم و از انکار وجودش خودداری می کنم....شاید کارم در مقابل کار خدایی که مرا آفریده اندک شمرده شود....ولی من اینطور نمی اندیشم....چون انکار وجود و اثبات آن کاری بس دشوار و قابل ستایش است....و می دانم که خدای من این عظمت در عملم را می بیند و میفهمد....سعی می کنم حرف دیگران را در نظرم کمرنگ کنم....ولی کار چندان آسانی نیست که مردم زودباور و ساده اندیش را متقاعد کرد...!البته نیازی هم به این کار نیست...!

تلاش در اثبات پدیده ای که برای من اثبات نشده.....فقط آن را درک می کنم....درک می کنم چون می اندیشم.....

ت ا ب ع د 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:52  توسط شوریده مغز  | 

نگاه های خیره ای که چهره ی خسته ام را می کاود توان حرکت را از من صلب می کند.....نمی دانم هدف از این نگاه ها چیست.....شاید چون مانند آن ها بی تفاوت از کنار همه ی زشتی ها نمی گذرم....شاید چون نگاه کودک مظلومی که اجیر شده تا برای امرار معاش خانواده ی بیچاره اش گدایی کند هرگز یادم نمی رود...شاید چون نمی توانم مانند بقیه غم چهره ی مرد ثروتمندی را که از شادی رنگی ندیده را به خاطر ثروتش انکار کنم.....شاید به دلیل قدرت اندکم در فراموشی سختی ها و قدرت فوق العاده ام در فراموشی زیبایی هاست که اینگونه عجیب به نظر می آیم....!

اما با تمام دلایلی که می توانم حدس بزنم باز هم برایم قابل هضم نیست که چگونه می توان این همه بدبختی و درد و رنج را دید اما شاد و سرخوش به زندگی ادامه داد....چگونه می توان از نحوستی که همه جا را گرفته در امان ماند...؟

نمی دانم...منتظرم که شاید کسی بتواند همه این مفاهیم را برایم توضیح دهد....اما انگار این انتظار همیشگی است...

ت ا ب ع د 

 پ.ن:وبلاگ قبی من www.cholmang.persianblog.com بود...به خاطر سیستم پرشین بلاگ به اینجا آمدم....وبلاگم هم چهاردهم شهریور ۲ ساله میشه....ولی از این به بعد اینجا می نویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 13:25  توسط شوریده مغز  |