-برگرد به ده خودت...
-كه چي بشه؟
-به زندگيت برسي....لا اقل يه چيزي واسه خوردن داري...يكيو داري حداقل....
-زندگي تكراريه...
-مگه نميگي اونجا عاشق زرين خاتوني...؟
-اون هم ديگه حوصلم رو سر ميبره....تكراريه....
-خوب....موندي اينجا تا از گشنگي بميري...؟
-تب و تاب پيدا كردن يه لقمه نون لذت بخش تر از شمردن گندم هاي زمين بابامه...
-از زندگيت چي ميخواي؟
-اميد ديدن فردا
-واسه زندگي كردن انگيزه ي كمي نيست؟
-اگه بدونم فردا كه پا ميشم كار مفيدي مي كنم، يه كار خارق العاده انجام ميدم يا حداقل بدونم مي تونم به يه نفر بفهمونم كه واسه اين پا به اين دنيا گذاشته كه هرجور دوس داره زندگي كنه ترجيح ميدم فردا رو ببينم.
-چه هدف هاي جالبي واس زندگيت داري!پس زندگي خودت چي ميشه؟!
-مگه اينايي كه گفتم چي بودن؟زندگي من اينه!زندگي من چيزيه كه ازش لذت ميبرم.ميدوني مشكل تو و امثال تو چيه؟يه چيزايي رو واسه خودتون مقدس مي كنين.باهاشون زندگي مي كنين.زندگيتون رو به همونا محدود ميكنين.به حد مرگ واسشون تلاش ميكنين، يا بهشون مي رسين، يا تو راه به دست اوردنشون ميميرين....اين احمقانست...زندگي يعني سعي كني اوني باشي كه مي خواي....شماها اوني نيستين كه ميخواين....حتي سعي هم نمي كنين اوني باشين كه ميخواين....چون حتي نمي دونين مي خواين چي باشين....
-چرا سبز نميشه....2 ساعته علافيم.
-پياده ميشم.
-نميشه، ميرسونمت.
-كجا؟
-...
-خداحافظ.
-ببين.....
جلويش به جز ماشين هايي كه در انتظار چراغ سبز گاز ميدادند چيزي نميديد.آهي از سر حسرت كشيد و به سمت خانه اش رهسپار شد....شايد صندلي پاركي...شايد خانه ي فاحشه اي كه صبح فردا كه ميفهمد پولي ندارد خدا مي داند چه مي كند....شايد زير نگاه موشكافانه ي ماه....شايد...
ت ا ب ع د
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 0:41 توسط شوریده مغز
|