تبليغاتX
شوریده مغز -
می نویسم تا نپوسم.
به چشم هاي درشت و درخشانش زل زده بودم.نگاه غمگينش جمعيت را به دنبال مشتري زير و رو مي كرد، انگار گيج بود كه پاپيچ كه بشود.نگاهش ناگهان روي نقطه اي كه به نظرم نامعلوم مي آمد قفل شد.منتظر بودم تا جست و جوي سرسري اش را از سر بگيرد ولي چشم هايش از برقي لبريز شده بود كه تا چند ثانيه پيش خبري از آن نبود.
نگاهش را دنبال كردم.دختري حدودا بيست ساله در حال فرياد زدن در ميكروفون موبايلش به سرعت در دايره اي فرضي قدم بر مي داشت.
پسر بچه ي ده-دوازده ساله انگار جادو شده باشد آرام آرام جلو ميرفت.دختر(يا شايد بهتر باشد بگويم زن جوان) متوجه اطراف نبود و يكريز عربده مي كشيد.
پسر بچه را دنبال كردم تا از ماجرا سر در بياورم.به خاطر ضعيف بودن چشم هايم چهره ي دختر را درست تشخيص نداده بودم.مثل اين كه پسر بچه خيلي تيز بين تر از من بود!آرايش و سر و وضع دختر طوري بود كه به پسر بچه حق دادم!او تا به حال از اين صحنه ها نديده بود.هر روز صبح در همان ميدان اعدام پياده اش مي كردند و شبش هم سوارش مي كردند و احتمالا به آلونكي كه اسم خانه رويش گذاشته بودند مي بردند و مي خواباندنش.
نگاهم را از دختر گرفتم و باز متوجه پسر بچه شدم.انگار از خلسه خارج شده بود و داشت با خودش زمزمه مي كرد كه چه بگويد.
آن قدر نزديك شدم كه صداي دختر را مي شنيدم:
ميخواستي چي بپوشم؟...هان؟...اون باز بود؟...كجاش باز بود؟...سانازو نديدي؟...دكولته تنش بود...اصلا تو كي هستي كه به من ميگي چي بپوشم و چي نپوشم؟...اصلا دوس دارم داد بزنم...
در عجب بودم كه اين دختر خانم جوان در جنوبي ترين نقطه ي تهران دنبال چه مي گردد.باز متوجه پسر بچه شدم.آدامس هايش را پشتش قايم كرده بود و به حرفهاي دختر گوش مي داد.چشم هايش مي خنديدند و بعيد مي دانم متوجه ماجرا بوده باشد.دختر با عصبانيت مكالمه را قطع كرد و رفت كه از خيابان شلوغ عبور كند.پسر بچه به دنبالش ميدويد و با سر آستين دست خاليش صورت سياهش را پاك مي كرد و با دست ديگرش به سختي جعبه ي آدامس را نگه داشته بود.خود را جلوي دختر انداخت و آدامس هايش را به حالت دادن هديه جلوي دختر گرفت.
دختر كه از ترس سر جايش خشكش زده بود فقط به پسر بچه نگاه ميكرد.حالش كه سر جايش آمد محكم زير آدامس ها زد و با ناسزايي زير لب راهش را پي گرفت.پسر بچه كه ماتش برده بود خم شد و بعد از جمع كردن آدامس ها باز به دنبال دختر راه افتاد.داد زد:خانم من ازت پول نميخوام...من.....
صدايش در خورد شدن شيشه و كشيده شدن لاستيك روي زمين گم شد.دختر كه به وسط بلوار رسيده بود از روي كنجكاوي برگشت و در نهايت بهت پسر بچه را غرق در خون ديد.كيفش را انداخت و خودش را از بين جمعيتي كه معلوم نبود در عرض اين چند ثانيه از كجا آمده بودند به بالاي سر پسر بچه رساند.چشم هاي پسر بچه هنوز مي خنديد.با آخرين توانش گفت:وقتي مردم آدامس هام مال تو...من هيشكي ديگرو ندارم...
اشك از چشم دختر مثل رودخانه جاري بود...
نمي دانست چه مي شود...فقط ايستاد و ايستاد و ايستاد...

ت ا ب ع د
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 21:42  توسط شوریده مغز  |