|
می نویسم تا نپوسم.
|
آسمان خون گریه می کرد.ابرها هم خنده کنان روی تابان خورشیدش را پنهان می کردند.
چه غروبی...دلگیر و دلخراش...
خانه های اطراف صدای عربده های خش دارش را بر می گرداند.
دست هایش را طوری بالا گرفته بود که هر عابر از همه جا بی خبری فکر می کرد قصد گرفتن یقه ی خدا را دارد.
خدا دسته ی کبوتر های سفیدش را برای دلجویی از او فرستاده بود.
به فکر فرو رفت.
دستانش لمس و خسته هوا را در جست و جوی خالق این همه زیبایی چنگ می زد.
دستش خیس بود.
نگاهی به دستش که مملو از کثافت پرندگان شده بود انداخت و فهمید سهم او از این همه زیبایی چیست...
ت ا ب ع د